تبليغاتX
دنیای من تنها

دنیای من تنها

دخترک !

دخترک ، گوشه خیابان ایستاده بود و آبرو می فروخت !


- هی آقا ... با شمام ...کجا ؟ ارزون می فروشم مشتری شید ... نرو آقا ... باشه اصلا هرجور تو بخوای ...


این کسب و کار دخترک بود. زودتر از اونی که به خودش بیاد بار مسئولیت یه زندگی جهنمی روی دوشش افتاده بود. یه پدر الدنگ و معتاد که خرج افیونش رو نداشت و یه مادر بد بخت و توسری خور که از همه چیز زندگی خودش و بچه هاش  می زد تا به شوهر بی همه چیزش بد نگذره . این سرنوشت دخترک های زیادی تو شهر قصه بود

دخترک هایی که قربانی بی صفتی کسانی میشن که حتی نمی شناسنشون ... عروسک هایی که بی عروسی مادر میشن ... دنیای ی روزهای شهر من پره از این دخترکهایی که به جای کبریت تن می فروشن !


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 11:47  توسط یه آدم   | 

دنیای این روزای من !

می دونی نازنینم ؟ دنیا رسم عجیبی ـه .

عشق دوری ناگزیره ، فرقی نمی کنه کی هستی و کجا . یه روز یه جا سد راهت میشه . مهم نیست چقدر بزرگی ، چقدر کوچیکی ، کی هستی ، چی هستی ... عشق کارشو خوب بلده


می دونی نازنینم ... این تازه شروغ قصه اس. میشی یه بازیچه تو دستای بازیگر عشق . یه رشته که تو رو به خلأ آویزون کنه . یه خلأ که نمی دونی چقدر قابل اطمینانه . چقدر سنگینی ات رو دووم می آره ... تا به خودت می آی تو تمام سلولهای تنت ریشه دوونده . تا به خودت می آی شدی مریدش بی چون و چرا ..


مهم نیست کی هستی نازنینم ... عشق کار خودش رو خوب بلده


ای عشق مدد کن که با سامان برسیم ...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 23:26  توسط یه آدم   | 

باید از یه جا شروع کرد

اولین باریه که برای خودم صاحب وبلاگ شدم. باید از یه جا شروع می کردم ...

انگار شروع شدم


دلم یه گوشه خلوت می خواست برای خودم. یه جا که جون پناه دلتنگیام باشه یه جای ناب بی دغدغه.

آره درسته انگار شروع شدم ...




+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 1:34  توسط یه آدم   |